تبليغاتX
مدیریت برقلب ها!!!
مجله اینترنتی:فرهنگی/آموزشی/هنری/دانلود/ترفند...
 

شيشه باش چون شكستي تيز تر شو !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 20:16  توسط مسافر کوچولو | 
 

سالها تاريخ شمسي گشت و گشت     شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت

روز ميلاد امام هشتم است              هشت هشت جمعه ي هشتاد و هشت

 

پ.ن: به قول جناب سرهنگ خوش به حال اونايي كه واسه اين روز مبارك مراسم داشتن يا خريد داشتن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 22:19  توسط مسافر کوچولو | 
 

يه نيمكت براي همه!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 23:36  توسط مسافر کوچولو | 
 

شروع دوباره!

تكثير!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 14:46  توسط مسافر کوچولو | 
 

آهاي خدا خسته شدم
از توبه هاي الكي.....

 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 16:48  توسط مسافر کوچولو | 
 

becelevator-web.jpg

حرکت کنید. قلبتان را دوست بدارید
بسیار زیبا و خلاقانه و برای کسی که می بیند تعجب آور ( و شاید ناراحت کننده ) می باشد وقتی که درب آسانسور باز شود و ما پله جلویمان ببینیم.
این کار بسیار زیبا به سفارش شرکت Becel که تولید کننده مواد خوراکی ( کره ای ) است و توسط شرکت Loweدر شهر استامبول ترکیه انجام شده .

پ . ن :

خلاقیت یعنی این. واقعا از این تبلیغ محیطی لذت بردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 13:4  توسط مسافر کوچولو | 
 

خلاقيت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 19:30  توسط مسافر کوچولو | 
 

خدایا همه مون رو کمک کن

                                     . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 19:12  توسط مسافر کوچولو | 
 

يارب نظر تو بر نگردد       برگشتن روزگار سهل است

 

پ.ن: اگه همين رو با عمق وجودم درك كرده باشم ، خودش خيليه ...

 

خدايا جز تو كسي رو نداريم

 

بي بهانه دلم گرفته، حال خوشي دارم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 17:43  توسط مسافر کوچولو | 
 

میرم خودمو پیدا کنم. یک ماه تموم وقت دارم

خدایا کمکم کن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 21:34  توسط مسافر کوچولو | 
ابرهـا می آ یـند
 
ابرهـا می رو نـد 
 
 بگــذار بـرو نـد
 
بگــذار بیــایند 
 
 
  تو اما آسمان باقی خواهی ماند .
 
...
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 13:46  توسط مسافر کوچولو | 
 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/26ساعت 14:6  توسط مسافر کوچولو | 
 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 23:57  توسط مسافر کوچولو | 
 

آنقدر منتظرم در ره عشق ...................که اگر زود بیایی دیر است ... ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 19:39  توسط مسافر کوچولو | 
 

ماه منير؛ نويسنده و كارگردان:شهره لرستاني

بين كسي كه خوب نمي بينه با كسي كه خوبي ها رو  نمي بينه فرق مي كنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/25ساعت 12:22  توسط مسافر کوچولو | 
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.وقتی به موضوع « خدا » رسیدند،آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

پ.ن: قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 14:30  توسط مسافر کوچولو | 
 

      ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت 17:37  توسط مسافر کوچولو | 
 

كاش از قلبم به قبرش راه داشت             كاش زهرا (س) هم زيارتگاه داشت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 11:42  توسط مسافر کوچولو | 
 

A Boy Liked A Girl Working In A CD Shop Very Much. But He Did Not Tell Her About His Love. Everyday He went to The CD Shop, And Bought A CD Just For Talking To Her. After A Month He Died. When The Girl Went To His House And Asked About Him, Boy's Mom Said That He Died, And Then Mother Took The Girl To Boy's Room. She Saw All The CDs Unopened. The Girl Cried And Cried And Finally Died.You Know Why She Cried? Because She Had Kept Her Own Love Letters Inside The CD Packs. She Also Loved Him. Moral Of The Story : If You Love Someone, Say To Him/Her Directly. Don't Wait For The Destiny To Play The Role

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد.
اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.
هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون...
بعد از یک ماه پسرک مرد...
وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد...
دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده...
دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد...
میدونی چرا گریه میکرد؟
چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت { و به پسرک میداد } اون هم عاشق پسرک بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 18:54  توسط مسافر کوچولو | 
 

کاش تو چایی بودی و من قندون، من خودمو فدات می کردم تا تو تلخی زندگی رو احساس نکنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 20:29  توسط مسافر کوچولو | 
 

یادت را هر شب به میهمانی خاطرم می برم۰

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 12:31  توسط مسافر کوچولو | 
 

 

اگر پولدارترین انسان روی زمین باشی چه کار می کنی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 18:43  توسط مسافر کوچولو | 
 

گابریل گارسیا مارکز : 

تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 18:13  توسط مسافر کوچولو | 
 

علي اس ام اس داد كه حال مادربزرگش خوب نيست؛مي گفت معلوم نيست چن روز ديگه مهمونه.

داشتم آهنگ گوش مي كردم. شكستم؛ داغون شدم،داغون.

 

پ.ن: دعاش كنين. زن پاك و دوست داشتني ايه.

        همه چي دست خداست!!! خدايا ! خداااااا!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 21:37  توسط مسافر کوچولو | 
 

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدامى‌کرد… پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است! در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!! ميدانيد چـــــرا ؟ ديوارشيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدوديت ! باوري به وجود ديواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتواني خويش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 2:20  توسط مسافر کوچولو | 
 

گابريل گارسيا مارکز :

 تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 2:15  توسط مسافر کوچولو | 
 

چه كسي بيشتر از همه شما رو دوست داره ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 1:6  توسط مسافر کوچولو | 
 

به نظر شما چه شغلی بهترین شغله و علتش چیه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 12:12  توسط مسافر کوچولو | 
 

 زندگی با ارزش ترین هدیه ی الهی ست،

                                                      پس ارزش ثبت و نگهداری را نیز دارد

 

می توان با بخشیدن، دریافت كرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 15:54  توسط مسافر کوچولو | 
 

دنیا چو حباب است ولکن چه حباب                 نه بر سر آب بلکه بر روی سراب

آن هم چه سرابی که ببینند به خواب       آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 14:3  توسط مسافر کوچولو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با تشکر از همه شما
لطفا نظرات خودتونو بنویسید و یا ایمیل بزنید

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
زبان دوم
بزرگ شویم همراه با کودکانمان
گوگل و متعلقین
خلاقیت
برنامه ریزی
عمومی
دلنوشته
آموزش
ویتامینهای روح
معرفی بهترین سایتهای درآمدزا
دانلود
قاب عکس
کدهای جاوا
قلم رنجه
فیلتر شکن
ادبی
ترفند
کاریکلماتور
داستانک
همکاران
پرسشهای متداول
طنز
sms
مسافران مهتاب
آشپزخونه
ایرانگردی
پیشواز
دیالوگ
نيايش
مکالمه
اون روزها
همسایه ها
چراغ راه
سلوک
برای من نوشتی(برگزیده نظرات)
برای تو نوشتم
خدا بیدار است
آگهی بازرگانی
همسایه های مهربون
·▪•●.Single Night●•▪·
·▪•●.شبی را به یادم سرکن..●•▪·
·▪•●..بازیگران قدیمی..●•▪·
·▪•●.. ما مال همیم..●•▪·
·▪•●.. یا نور..●•▪·
·▪•●..هنرمند غريب(دانلود موزيك قديمي)..●•▪·
·▪•●..تنها در طلوع خورشید..●•▪·
·▪•●..فرشته های آسمانی..●•▪·
·▪•●.. پله..●•▪·
·▪•●..شاید... جایی برای دل تنگی هایم..●•▪·
·▪•●..خلوتی عاشقانه..●•▪·
·▪•●..دختر ماه..●•▪·
•▪•●..بي تو هرگز با تو بابات نمي زاره.....●•▪•
·▪•●..سوال من جواب تو..●•▪·
·▪•●..دختر شیطون..●•▪·
.::دختر طوفانی::..
·▪•●..شب فاخته ..●•▪·
..::کوئست صبا::..
..::بلاگ نگار::..
·▪•●.ما چند تائیــــــــــــــــــم ...!؟..●•▪·
.::خدايا مرا به خانه بازگردان::.
.::باشگاه وبلاگ نویسان::.
.::تنهاتر از همیشه::.
.::براي هميشه::.
.::عشقم را باور کن ::.
..::www.2allweb.com::..
من و با تنهایی هام تنها بذار دلم گرفته (بهنام عشقی )::.
.::تجارت الکترونیک از طریق اینترنت::.
.::عکس های مشتی::.
.::كسب درآمد از طريق اينترنت بدون پرداخت ::.
.::فضول::.
.::مرد البرز::.
.::ثروتمند شدن راحت با اینترنت ::.
.::دنیای حرفهای صمیمی::.
.::هاگوارتز::.
.::در قلب من::.
.::لب تو لب - LAB::.
.::همه چیز با خدا ممکن است::.
.::دنیای بزرگ بازی::.
.::آموزش مالتی مدیا بیلدر::.
.::کسب درامد از اینترنت::.
·▪•●.. گالری عکس..●•▪·
·▪•●.. اس ام اس (قشنگاش)..●•▪·
·▪•●.. حكايت دل..●•▪·
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar

---------------------------- منو لینک کن --------------------------- لینک خود را اضافه کنید
 
--------------------------------------------

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by http://www.hoomiIT.blogfa.com

---------------------------------------------------